Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /customers/f/1/d/radiofarhang.se/httpd.www/libraries/cms/application/cms.php on line 464 غزلیات خواندنی از پروین اعتصامی شاعر ایرانی
جسد مومیایی شده متعلق به رضاشاه بود و دوباره دفن شد
یک عضو شورای شهر در تهران، پایتخت ایران، گفته است که جسد مومیایی شده‌ای که اخیرا در جریان حفاری در نزدیکی حرم عبدالعظیم در شهرری در جنوب تهران پیدا شده بود متعلق به رضاشاه موسس سلسله پهلوی است.
بیرون خانه مخفی شدم سهیلا مرد غریبه را به داخل خانه برد و..!
بیرون خانه مخفی شدم سهیلا مرد غریبه را به داخل خانه برد و.   نگام ، حوادث _ به بهانه ماموریت خانه را ترک کردم و بیرون مخفی شدم چیزی که می دیدم باورکردنی نبود.   به گزارش رکنا ،
چهره های بدل ایرانی که جنجال به پا کردند +عکس
چهره هاي بدل ایرانی از شباهت به مسی و رونالدو گرفته تا شباهت به بازیگران معروف در شبکه های مجازی بسیار مشهور شده اند.داشتن بدل براما اکثر یادآور فیلم ها و
دختر جذاب و درشت اندام که پسران را دیوانه خود کرده
     سوی خود جذب می‌کند و با اندام درشتی که دارد هر پسری آرزو دارد او را به دست آورد.  به گزارش پارس ناز ،دختری به اسم لیندسی هیوارد که داری 107 کیلو گرم وزنو قدی
سفر طولانی این مرد برای سیلی زدن به این زن
        مردی که 800 کیلومتر راه را سفر کرد تا تنها بتواند به صورت یک زن سیلی بزند تا خیالش آسان شود. علت اینکار را در ادامه می‌خوانیم. مرد جوان بعد

غزلیات خواندنی از پروین اعتصامی شاعر ایرانی
مطلب ویژه

01 مهر 1396
 

غزلیات خواندنی از پروین اعتصامی شاعر ایرانی 

پروین اعتصامی شاعر زن معاصر ایران هست که غزل هایش شهرت بسیاری دارند، سبک شعری وی اکثر به صورت سوال و پاسخ هست. رخشندهٔ اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز به جهان آمد. پدرش یوسف اعتصامی آشتیانی «اعتصام الملک» از رجال نامی

و نویسندگان و مترجمان مشهور اواخر دورهٔ قاجار بود.دیوان اشعار وی بالغ بر ۲۵۰۰ بیت هست. وی در فروردین ۱۳۲۰ شمسی به دلیل ابتلا به حصبه درگذشت و در قم به خاک سپرده شد.

اي دل عبث مخور غم جهان را
فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی
چون گلشن هست مرغ شکیبا را
بشکاف خاک را و ببین آنگه
بی مهری زمانهٔ رسوا را
این دشت، خوابگاه شهیدانست
فرصت تعداد وقت تماشا را
از عمر رفته نیز شماری کن
مشمار جدی و عقرب و جوزا را
دور هست کاروان سحر زینجا
شمعی بباید این شب یلدا را
ر پرده صد هزار سیه کاریست
این تند سیر گنبد خضرا را
پیوند او مجوی که گم کرد هست
نوشیروان و هرمز و دارا را
این جویبار خرد که می بینی
از جای کنده صخرهٔ صما را
آرامشی ببخش توانی گر
این دردمند دلیل شیدا را
افسون فسای افعی شهوت را
افسار بند مرکب سودا را
پیوند بایدت زدن اي عارف
در باغ دهر حنظل و خرما را
زاتش بغیر آب فرو ننشاند
سوز و گداز و تندی و گرما را
مخفی هرگز می‌نتوان کردن
از چشم عقل قصهٔ پیدا را
ملاقات تیره‌روزی نابینا
عبرت بس هست مردم بینا را
اي دوست، تا که دسترسی داری
حاجت بر آر اهل تمنا را
زیراک جستن دل مسکینان
شایان سعادتی هست توانا را
از بس بخفتی، این تن آلوده
آلود این روان مصفا را
از رفعت از چه با تو سخن گویند
نشناختی تو پستی و بالا را
مریم بسی بنام بود لکن
رتبت یکی هست مریم عذرا را
بشناس ایکه راهنوردستی
پیش از روش، درازی و پهنا را
خود رای می‌نباش که خودرایی
راند از بهشت، آدم و حوا را
پاکی گزین که راستی و پاکی
بر چرخ بر فراشت مسیحا را
آنکس ببرد سود که بی انده
آماج گشت فتنهٔ دریا را
اول بدیده روشنئی آموز
زان پس بپوی این ره ظلما را
پروانه پیش از آنکه بسوزندش
خرمن بسوخت وحشت و پروا را
شیرینی آنکه خورد فزون از حد
مستوجب هست تلخی صفرا را
اي باغبان، سپاه خزان آمد
بس دیر کشتی این گل رعنا را
مریض مرد بسکه طبیب او
بیگاه کار بست مداوا را
علم هست میوه، شاخهٔ هستی را
فضل هست پایه، مقصد والا را
حسنه نکوست، غازه و گلگونه
نبود ضرور چهرهٔ خوشگل را
عاقل بوعدهٔ برهٔ بریان
ندهد ز دست نزل مهنا را
اي نیک، با بدان منشین هرگز
خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را
گردی چو پاکباز، فلک بندد
بر گردن تو عقد ثریا را
شکارچی را بگوی که پر مشکن
این صید تیره روز بی آوا را
اي آنکه راستی بمن آموزی
خود در ره کج از چه نهی پا را
خون یتیم در کشی و خواهی
باغ بهشت و سایهٔ طوبی را
نیکی چه کرده‌ایم که تا روزی
حسنه دهند مزد عمل ما را
انباز ساختیم و شریکی چند
پروردگار صانع یکتا را
برداشتیم مهرهٔ رنگین را
بگذاشتیم لؤلؤ لالا را
آموزگار خلق شدیم اما
نشناختیم خود الف و با را
بت ساختیم در دل و خندیدیم
بر کیش بد، برهمن و بودا را
اي آنکه عزم جنگ یلان داری
اول بسنج قوت اعضا را
از خاک تیره لاله برون کردن
مشکل نیست ابر گهر زا را
ساحر، فسون و شعبده انگارد
نور تجلی و ید بیضا را
در دام روزگار ز یکدیگر
نتوان شناخت پشه و عنقا را
در یک ترازو از چه ره اندازد
گوهرشناس، گوهر و مینا را
هیزم هزار سال اگر سوزد
ندهد شمیم عود مطرا را
بر بوریا و دلق، کس اي مسکین
نفروختست اطلس و خارا را
ستم هست در یکی قفس افکندن
مردار خوار و مرغ شکرخا را
خون سر و شرار دل فرهاد
سوزد هنوز لالهٔ حمرا را
پروین، بروز پیشامد و سختی
در کار بند صبر و مدارا را

  • گردآوری: رادیو فرهنگ استکهلم


لورم ایپسوم متنی است که ساختگی برای طراحی و چاپ آن مورد است. صنعت چاپ زمانی لازم بود شرایطی شما باید فکر ثبت نام و طراحی، لازمه خروج می باشد.

لورم ایپسوم متنی است که ساختگی برای طراحی و چاپ آن مورد است. صنعت چاپ زمانی لازم بود شرایطی شما باید فکر ثبت نام و طراحی، لازمه خروج می باشد.

بالا
ما از کوکی ها برای بهبود وب سایت استفاده میکنیم.ادامه استفاده شما از کوکی ها نشان رضایت شماست. جزئیات بیشتر...